نویسنده : پريسا مهران ; ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸٥


 

 

 اگر می بینی که زنده ام ، نفس می کشم ، تنها به خاطر وجود تو است... 

اگر می بینی شادم ، خندانم ، با وجود اینکه اینهمه غصه

در دل دارد ، تنها به امید بودن تو است....

اگر می بینی آرامم ، بی تابم ، سر به زیر ، ساکت و گوشه گیر ، فقط

به خاطر عشقی است که از سوی تو در دلم نشسته است....

اگر دیدی گریانم ، خسته ام ، شکسته ام ، پریشانم ، بدان که بدجور

دلم هوای تو را کرده است و دلم دیگر طاقت دوری تو را ندارد !

اگر دیدی نیستم ، نه صدایی و نه خبری از من نیست بدان

که از عشق تو مرده ام

آری از عشق تو مرده ام عزیزم....

 

                      

  
نویسنده : پريسا مهران ; ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸٥


 

زيبا ترين گل با اولين باد پاييزي پرپرمیشود با وفاترين دوست به مرور زمان بي وفا میشود اين پرپر شدن از گل نيست از طبيعت است و اين بي وفايي از دوست نيست از روزگار است امروز همان فردایی است که دیروز منتظرش بودید و همان دیروزی که فردا حسرتش را خواهید خورد

  
نویسنده : پريسا مهران ; ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸٥


 

حالم بد نيست غم کم می خورم کم که نه! هر روز کم کم می خورم

آب می خواهم، سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارم نکردی؟ آفتاب!!!!

خنجری بر قلب بيمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد يک شبه بيداد آمد داد شد

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام

عشق اگر اينست مرتد می شوم خوب اگر اينست من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم! ديگر مسلمانی بس است

در ميان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده ی مردم شدم

بعد ازاين بابی کسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم

نيستم از مردم خنجر بدست بت پرستم، بت پرستم، بت پرست

بت پرستم،بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم

من که با دريا تلاطم کرده ام راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن!

من نمی گويم که خاموشم مکن من نمی گويم فراموشم مکن

من نمي گويم که با من يار باش من نمی گويم مرا غم خوار باش

من نمی گويم،دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شيرين! شاد باش دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

آه! در شهر شما ياری نبود قصه هايم را خريداری نبود!!!

وای! رسم شهرتان بيداد بود شهرتان از خون ما آباد بود

از درو ديوارتان خون می چکد خون من،فرهاد،مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شوم تان خسته از همدردی مسموم تان

اينهمه خنجر دل کس خون نشد اين همه ليلی،کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فريادتان بيستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پيشه ام بويی از فرهاد دارد تيشه ام

عشق از من دورو پايم لنگ بود قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود تيشه گر افتاد دستم بسته بود

هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه! هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!

هيچ کس اشکی برای ما نريخت هر که با ما بود از ما می گريخت

چند روزی هست حالم ديدنیست حال من از اين و آن پرسيدنيست

گاه بر روی زمين زل می زنم گاه بر حافظ تفاءل می زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت:

" ما زياران چشم ياری داشتيم خود غلط بود آنچه می پنداشتيم"

  
نویسنده : پريسا مهران ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸٥


 

 

  
نویسنده : پريسا مهران ; ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ بهمن ،۱۳۸٥


روزهای تنهايی

...

دلِ دیوانه مستانه خیال را در آغوش می فشارد.

 

که عقل خشمگینانه بر در خانه­ی دل زد. دل،ساغر به دست بیرون جست ،که چه چیز

 

است؟عقل فریاد زد:دل فرزند مرا کشت . پرسیدند چه شده است؟ گفت: او فرزند

 

مراعاشق کرد .هریک چیزی می گفتند.

 

مردمک تیز بین چشم گفت: من که نگهبان این قلعه هستم ،هرشب که از دیده­ی 

 

 آسمان باران می بارد ،خیال را می بینم که دزدانه به طرف خانه­ی دل رفته است.

 

مژه گفت:من که رفتگر پیر این محله ام هرشب جای پای خیال را می بینم که طرف

 

خانه­ی دل رفته است.دندان گفت:من که آسیابان سپیدموی این محله ام هرشب 

 

صدای نجوای عاشقانه­ی دل وخیال را می شنوم.

 

عقل گفت: حال ببینیم زبان چه می گوید؟هر چه زبان بگوید اجرا خواهیم کرد.

 

زبان در حالی که غضبناک شده ورنگش به سرخی گراییده بود فریاد زد: اورا به 

 

زنجیربکشید ...

 

دل دیوانه را گرفتند وبه زنجیر کشیدند ودر قلب زندانی کردند.

 

قلب را در سینه نهادند ودرِ قفس را برای ابد بستند.

 

از آن پس دل وقلب به یک نام خوانده می شوند واکنون هر رهگذری که از کنار  

 

 این زندان بگذرد وگوشش را به روی آن بگذارد ،صدای مشت هایی که این  

 

 عاشق دیوانه به زندان سینه می زند می شنود...!!! 

                                                       

  
نویسنده : پريسا مهران ; ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ بهمن ،۱۳۸٥


تقديم به جي جی شبهای تنهايی

حالم بد نيست غم کم می خورم کم که نه! هر روز کم کم می خورم

آب می خواهم، سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارم نکردی؟ آفتاب!!!!

خنجری بر قلب بيمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد يک شبه بيداد آمد داد شد

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام

عشق اگر اينست مرتد می شوم خوب اگر اينست من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم! ديگر مسلمانی بس است

در ميان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده ی مردم شدم

بعد ازاين بابی کسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم

نيستم از مردم خنجر بدست بت پرستم، بت پرستم، بت پرست

بت پرستم،بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم

من که با دريا تلاطم کرده ام راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن!

من نمی گويم که خاموشم مکن من نمی گويم فراموشم مکن

من نمي گويم که با من يار باش من نمی گويم مرا غم خوار باش

من نمی گويم،دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شيرين! شاد باش دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

آه! در شهر شما ياری نبود قصه هايم را خريداری نبود!!!

وای! رسم شهرتان بيداد بود شهرتان از خون ما آباد بود

از درو ديوارتان خون می چکد خون من،فرهاد،مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شوم تان خسته از همدردی مسموم تان

اينهمه خنجر دل کس خون نشد اين همه ليلی،کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فريادتان بيستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پيشه ام بويی از فرهاد دارد تيشه ام

عشق از من دورو پايم لنگ بود قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود تيشه گر افتاد دستم بسته بود

هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه! هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!

هيچ کس اشکی برای ما نريخت هر که با ما بود از ما می گريخت

چند روزی هست حالم ديدنیست حال من از اين و آن پرسيدنيست

گاه بر روی زمين زل می زنم گاه بر حافظ تفاءل می زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت:

" ما زياران چشم ياری داشتيم خود غلط بود آنچه می پنداشتيم"

  
نویسنده : پريسا مهران ; ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ بهمن ،۱۳۸٥


 

نگاه تو


به من نگاه کن!

بگذار من

در سکوت صداي نگاه تو

تراژدي مرگ همه ي فريادها را تجربه کنم.

  
نویسنده : پريسا مهران ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ بهمن ،۱۳۸٥


 

 

                                         بگذار بمیرم که دگرهمسفری نیست

درسینه من فرصت عشق دگری نیست

 بعدازتودلم عرصه تکراربلا بود 

 آری دگرازعشق دراینجاخبری نیست

  ای مطلع موهوم غزلهای جدایی

 تصویرتودرباورچشمان تری نیست

 ای عشق بروخیمه به صحرای دگرزن

  درسینه من فرصت عشق دگری نیست

  
نویسنده : پريسا مهران ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ بهمن ،۱۳۸٥


 

ع: علاقه
ش: شديد
ق: قلب
 
 
 
  

منو ببخش عزیز من اگه می گم باهام نمون

دستای خالیمو ببین آخر قصه رو بخون

 ترانه ای رو که برات گفته بودم فروختمش

با پول اون نخ خریدم  زخم دلم رو بستمش

همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم

تو عشقتو ازمن بگیر من واسه تو خیلی کمم

بین من و تو فاصله است  یک در سرد آهنی

من که کلیدی ندارم   تو واسه چی در می زنی

این در سرد لعنتی  شاید که نخواد وا بشه

قلبتو بردار و برو قطار داره سوت می کشه

همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم

تو عشقتو از من بگیر من واسه تو خیلی کمم

من واسه تو خیلی کمم

   

  
نویسنده : پريسا مهران ; ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ بهمن ،۱۳۸٥


 

  
نویسنده : پريسا مهران ; ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ دی ،۱۳۸٥


 

با عرض معذرت از دوستانی که این مدت من حقیرو فراموش نکردن و بهم سر زدن ...

این مدت خیلی اذیت شدم و خیلی دوست داشتم بیام ولی نشد... دلم تنگ شده بود برای همه وبلاگها... برای همه دوستانم... می دونم خیلی دیر به روز شد... ببخشید...

 

  
نویسنده : پريسا مهران ; ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ دی ،۱۳۸٥


 

  
نویسنده : پريسا مهران ; ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ دی ،۱۳۸٥


 

هرکجا هستم باشم آسمان مال من است

پنجره فکر هوا عشق زمین مال من است.....

چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند قارچ های غربت .

من نمی دانم که چرا می گویند. اسب حیوان نجیبیست .

کبوتر زیباست . و چرا درقفس هیچ کسی کرکس نیست.

گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد . چشم ها را باید شست

جور دیگر باید دید .

واژه را باید شست واژه باید خود باد؛واژه بایدخود باران باشد...........

  
نویسنده : پريسا مهران ; ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ دی ،۱۳۸٥


 

زندگی باید کرد با صدای ناله آب

آفرین باید گفت به شکیبایی مهتاب

زندگی رو باید عاشقانه دوست داشت

خالصانه بی بهانه دوست داشت .

 

و در پایان .....

یک ساعت با تو بودن . به یک هفته در کوهها بودن برتری دارد.

هزار نکته برای گفتن به تو دارم ... اما تا آمدن تو صبر می کنم .

وقتی تو به من نزدیک تری بهتر می توانم حرفهایم را با تو درمیان بگذارم .

  
نویسنده : پريسا مهران ; ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ دی ،۱۳۸٥


 

 

تقديم به بهترينم :

دارم از تو مي نويسم که نگي دوست ندارم

 

 

از تو که با يه نگاهت زيرو رو شد روزگارم

دارم از تو مي‌نويسم دارم از تو مي‌نويسم دارم از تو مي‌نويسم .

موقع نوشتنام وقت اسم گذاشتنام

کسي رو جز تو نداشتم

اسمي جز تو نمي‌زاشتم

من تموم قصه‌هام قصه توست

اگه غمگينه اون از غصه توست اون از غصه توست

با تو چه زندگيايي‌که تو روياهام نداشتم

تک و تنها بودم اما تو رو تنها نمي‌زاشتم

حتي من به آرزوهات تو رو آخر مي‌رسوندم

مي‌رسيدي تو من اما آرزو به دل مي‌موندم

هي مي‌خواستم بگم که بدوني حالمو

اما ترس و دلهره خط مي‌زد خيالمو؛

توي گفتن و نگفتن از چه روزايي گذشتم

اين‌قدر رفتمو رفتمو که هنوزم برنگشتم

من تموم قصه‌هام قصه توست

اگه غمگينه اون از غصه توست اون از غصه توست؛

هر چي شعر عاشقونست من براي تو نوشتم

تو جهنم سوختم اما ، مي‌نوشتم تو بهشتم

اگه عاشقونه گفتم عشق تو باعث شه

اگه مردم تو بدون چه کسي باعث شه

  
نویسنده : پريسا مهران ; ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ دی ،۱۳۸٥


 

زمزمه های دلتنگی....

عشق آنست که یکی برا ی دیگری چتر شود و او هیچ وقت نفهمد که چرا خیس نشد. 

 

می دونی چرا بین انگشتان دست فاصله هست؟

چون یه روزی یه دستی پیدا میشه که این فاصله رو پر کنه.

 

قانون چهارم نیوتن زمین هیچ جاذبه ای ندارد. سیب ها برای تو می افتند چون تو تنها جاذبه زمینی.

به او گفتم غمگین ترانه را برایم بخوان... چشمهایش را بست و آرام آرام گریست...

 

اگه خدا می خواست که ما افسرده و تیره باشیم، به زمین رنگ دیگری می زد ، نه آن رنگ سبز زنده راکه جامه شادی و لذت است.

 معمولا خدا فرشته هایش را پایین می فرستد تا با ما قدم بردارند. ما آنها را به صورت دوستانمان می شناسیم ....

  
نویسنده : پريسا مهران ; ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ دی ،۱۳۸٥


 

 

گفتی که مرا دوست ندارِِی گله‌اى نيست 

بين من و عشق تو ولى فاصله‌اى نيست 

گفتم که کمى صبر کن و گوش به من کن 

گفتى که نه، بايد بروم حوصله‌اى نيست 

پرواز عجب عادت خوبيست ولى حيف 

تو رفتى و ديگر اثر از چلچله‌اى نيست 

گفتى که کمى فکر خودم باشم و آن وقت 

جز عشق تو در خاطر من مشغله اى نيست 

رفتى تو، خدا پشت و پناهت به سلامت 

بگذار بسوزد دل من مسئله‌اى نيست ... 

  
نویسنده : پريسا مهران ; ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ دی ،۱۳۸٥


 

زني از تاريخ
من سراغ دريچه اي مي روم که روبه افقي سبز گشوده مي شود
به پيشواز کبوتري سرخ که از خاکسترش گل مي رويد
من از سمت ستاره ها به پيشواز مردي خواهم رفت
که با تمام ابعاد کج و معوج خيالش ، قابل پرستش است
و عاقبت به انتظار کسي خواهم ماند که با سکوتش سخن مي گويد
من کسي هستم که با خود ققنوس سوقات مي برد
و تنها آرزويش اين است که باورش کنند
و در پايان قصه ...
پشت تمام اين دريچه هاي خيس ،
يک افق به سمت پنجره تنهايي من سبز مي شود ...
وقتي که باران با تمام قطراتش انتظار مرا باور کند .
من ثبت خواهم شد در تاريخ:
زني از جنس باران ...
خيس خيس ...
به نتظار مردي بود دستفروش...
که در خيابان تلخ تنهايي ، کبوتر سرخ مي فروخت .
من
ثبت خواهم شد

  
نویسنده : پريسا مهران ; ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ دی ،۱۳۸٥


 

  
نویسنده : پريسا مهران ; ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ دی ،۱۳۸٥